|
|
|
|
|
دلش کشیدُو هوس کرد کهکشان بکشد ومحض خاطر گنجشک آسمان بکشد اثیر ذوقُ و هنر را به جان دنیا ریخت که کیمیا بکند خاکُ و استخوان بکشد جهان همیشه کسل بود پس قلم برداشت که زیر شاخه ی ممنوعه , نردبان بکشد گناه بودُ و تو بودیُ و سیب کافی بود که دست وسوسه هایم دو استکان بکشد محال بود نبوسیدنت قسم به لبت که آفرید مرا تا تو را دهان بکشد خراب کرد اتاق قشنگُ و دنج مرا که جای آن قفسی قدر يک جهان بکشد نیاز ارثیه ام بودُ و او فقط میخواست که ته اراده ی من را به امتحان بکشد و سنگ داد به دستم تو را نشانه گرفت که از تو سمبل هابیل قهرمان بکشد به جبر قصه یهودا شدم چون او میخواست که تکه تکه تو را لختُ و نیمه جان بکشد عجیب بود که من باز عاشقت بودم نشد که دوزخی از کینه بین مان بکشد و مادرت شده بودم چه جبر شیرینی که پیر کرد مرا تا تو را جوان بکشد به جرم سر به هوا بودنم بهانه گرفت تو را به تبصره آورد خط نشان بکشد و رفت مدعی ات شد که مادرت بوده بدون اینکه تو را درد زایمان بکشد وخاک کرد مرا چون تو تا ابد میخواست مرا به زیر لگدهای اینُ و آن بکشد محال نيست که تو، عشقُ و او یکی بودید که جلوه جلوه کشیدت که جاودان , بکشد دلش کشید و به هم زد تمام دنیا را که باز از تو جهانهای بیش از آن بکشد تو عشق بودی و من باز عاشقش بودم ........
پ.ن ۱ ایده ی اولیه این شعر رو سالها قبل یکی از شاعران توانای افغانی با خواندن غزلی زیبا در حوزه هنری تهران در ذهن من کاشت که متاسفانه نه شعر رو درست به یاد دارم نه اسم دقیق شاعر رو (شاید سید حسینی )فقط همین یک دو خط رو به یاد دارم .... چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من غریب و در به در و کج قلق کشید مرا خوشش نیامد و این طرح را به هم زد و بعد پدر کشید تو را و پسر کشیید مرا پ. ن ۲ شرمنده از روی تمام کسانی هستم که یه جورایی نگرانشون کردم . این دو خط رو برای رفع نگرانی بخونید: من خوبم و دارم برای زندگی بهتر میجنگم . صبح ها میرم سرکار و با بیمارهام کلنجار میرم و براشون از امید به زندگی ، فسلفه میبافم و بعدالظهرها با درسهام کشتی میگیرم . شاید تعریف خوشبختی همین باشه ،که اگه اینجور باشه من خوشبختم.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:58 توسط ر.ابراهیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
سلام عذر میخوام از تمام دوستانی که که شعر یا نقد برای این پست نوشته بودند . به دلایل نامعلوم که برای خودم هم عجیبه محتویات این پست پاک شده و من مجبورم دوباره نقدها و شعرها رو سر فرصت اضافه کنم که البته این روزها به خاطر وقایع اخیر ایران واقعا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم .این هم شعری که دیگه واقعا ربطی به خردادسیاه امسال و تولدی که تا ابد برام سیاه باقی خواهد ماند نداره .یاحق بیست و نه شمع رو به خاموشی روی کیکی که میرود از یاد صندلیهای پر، پر از خالی عکسهای تکی ،ده خرداد برگ میزد تمام عمرش را دستهای زمختِ یک حسرت سرنوشتی سیاه و خط خورده زیر دست خدای بی دقت بیست و نه سال کفشهایش را با جهان می دواند اما باز مثل یک بومرنگ می افتاد باز هم روی نقطه آغاز سالها مثل عابدی غمگین سجده میکرد های هایش را پیش چشم همان خدایی که بسته از عمد چشمهایش را حرف میزد شبانه روز اما روبه روی سکوت یک دیوار بسته بودند گوشها انگار مرده بودند موشها حتی **** میدود پابرهنه با وحشت پشت کابوسهای تو در تو بچه ای که دوباره کز کرده کنج صندوق های یک پستو بی صدا گریه میکند اما پشت گل خنده های سرخابیش ترس را سوت میزند هر شب با تفنگ قشنگ قلابی ش فکر میکرد با خودش برود پشت یک آسمان بی نرده بیست و یک سال بعد او بود و عشق بازی شعله با پرده
سه تا شعر همینجوری برای سه تا دوست غیر همینجوری راستی تا یادم نرفته به تمام ایرادهای فنی این سه شعر واقفم و فقط برای عرض ارادت سروده شدند .مرسی برای فاطیما کرمی نازنین با وبلاگ به همین سادگی : به همین سادگی از راه رسیدی بانو ماه من ماهتر از ماه رسیدی بانو چه کنم ظلمت شب کار خودش را کرده مرده ام من و چه ناگاه رسیدی بانو برای صدیقه حسینی عزیز با وبلاگ : ببخش اگر چند غزل معطل میشوی یک روز مرا ببر شمالت گل من نزدیک بکن به احتمالت گل من ممنونم اگر معطلم کرده مرا اشعار قشنگ و بی مثالت گل من برای فاطیما حکمت مهربان با وبلاگ : شب شعر رهایم میکنی هرگاه بانو دلم میپاشد از هم آه بانو نمیدانی چه کرده با دل من شب شعر قشنگت ماه بانو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:52 توسط ر.ابراهیمی
|
|
||