تبليغاتX
دیکتاتوری با چشمهای قهوه.... ای
ادبی

انگار نه انگار ، مثل اینکه اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده . همه خوبیم و داریم به زندگیمون ادامه میدیم . همه ، همه چیز رو به راحتی فراموش کردیم .

من هم به اندازه بقیه خوبم و البته فراموشکار ، اونقدر خوب که میتونم دوباره مرتکب شعر بشم ، اونقدر خوب که صبح ها میرم سرکار و با بیمارهام کلنجار میرم و براشون از امید به زندگی ، فسلفه میبافم  و عصرها با درسهام کشتی میگیرم و شبها کتاب قمار عاشقانه دکتر سروش رو میخونم .....خب  شاید تعریف خوشبختی  همین باشه ،که اگه اینجور باشه من خوشبختم، شما خوشبختید...... 

دلش کشیدُو هوس کرد کهکشان بکشد

ومحض خاطر گنجشک آسمان بکشد

اثیر ذوق و هنر را به جان دنیا ریخت

که کیمیا بکند خاک و استخوان بکشد

جهان همیشه کسل بود پس قلم برداشت

که زیر شاخه ی ممنوعه , نردبان بکشد

گناه بود و تو بودیُ و سیب کافی بود

که دست وسوسه هایم دو استکان بکشد

محال بود نبوسیدنت قسم به  لبت

که آفرید مرا تا تو را دهان بکشد

خراب کرد اتاق قشنگ و  دنج مرا

که جای آن قفسی قدر يک جهان بکشد

نیاز ارثیه ام بود و او فقط میخواست

که ته اراده ی من را به امتحان بکشد

و سنگ داد به دستم تو را نشانه گرفت

که از تو سمبل هابیل قهرمان بکشد

به جبر قصه یهودا شدم ، نه ، او میخواست

که تکه تکه تو را لخت و نیمه جان بکشد

عجیب بود که من باز عاشقش بودم

نشد که دوزخی از کینه بین مان بکشد

و مادرت شده  بودم چه جبر شیرینی

که پیر کرد مرا تا تو را جوان بکشد

به جرم سر به هوا بودنم بهانه گرفت

تو را به تبصره آورد خط ـ نشان بکشد

و رفت مدعی ات شد که مادرت بوده

بدون اینکه تو را درد زایمان بکشد

وخاک کرد مرا چون تو تا ابد میخواست

مرا به زیر لگدهای این و آن بکشد

محال نيست که تو، عشقُ و او یکی بودید

که جلوه جلوه کشیدت که جاودان ، بکشد

دلش کشید و به هم زد تمام دنیا را

که باز، از تو جهانهای بیش از آن بکشد

                           ****

تو عشق بودی و من باز عاشقش بودم ........

  

پ.ن .۱

ایده ی اولیه این شعر رو سالها قبل سد رضا محمدی، شاعر توانای افغانی با خواندن غزلی زیبا در حوزه هنری تهران در ذهن من کاشت که متاسفانه  شعر رو درست به یاد ندارم ،فقط همین یکی دو بیت  در ذهنم مانده ....(در قسمت کامنتها مریم حقیقت عزیز زحمت کشیدند کل شعر رو نوشتند بخوانید که خواندنش خالی از لطف نیست)

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب  و کج قلق و دربه در کشید مرا

خوشش نیامد و این طرح را به هم زد و بعد

پدر کشید تو را و پسر کشید مرا

در ضمن شعر بنده ایراد وزنی نداره . در خوانش دقت کنید . یاحق  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:58  توسط رویا ابراهیم زاده  | 

  سلام

عذر میخوام از تمام دوستانی که  که شعر یا نقد برای این پست نوشته بودند . به دلایل نامعلوم که برای خودم هم عجیبه محتویات این پست پاک شده و من مجبورم دوباره نقدها و شعرها رو سر فرصت اضافه کنم که البته این روزها به خاطر وقایع اخیر ایران واقعا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم .این هم شعری که دیگه واقعا ربطی به خردادسیاه امسال و تولدی که تا ابد برام سیاه باقی خواهد ماند نداره .یاحق

بیست و نه شمع رو به خاموشی

روی کیکی که میرود از یاد

صندلیهای پر، پر از خالی

عکسهای تکی ،ده خرداد

برگ میزد تمام عمرش را

دستهای زمختِ یک حسرت

سرنوشتی سیاه و خط خورده

زیر دست خدای بی دقت

بیست و نه سال کفشهایش را

با جهان می دواند اما باز

مثل یک بومرنگ می افتاد

باز هم روی نقطه آغاز

سالها مثل عابدی غمگین

سجده میکرد های هایش را

پیش چشم همان خدایی که

بسته از عمد چشمهایش را

حرف میزد شبانه روز اما

روبه روی سکوت یک دیوار

بسته بودند گوشها انگار

مرده بودند موشها حتی

****

میدود پابرهنه با وحشت

پشت کابوسهای تو در تو

بچه ای که دوباره کز کرده

کنج صندوق های یک پستو

بی صدا گریه میکند اما

پشت گل خنده های سرخابیش  

ترس را سوت میزند هر شب

با تفنگ قشنگ قلابی ش

فکر میکرد با خودش برود

پشت یک آسمان بی نرده

بیست و یک سال بعد او بود و

عشق بازی شعله با پرده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط رویا ابراهیم زاده  |